تبليغاتX
گون -


 

 

پیش ترهم اتفاق افتاده بود، اما این بار انگارقضیه جدی به نظر می رسید.

مدتی بهش فکر نکردم، با این پندارکه خودش رفته است وازدست من هم

کاری ساخته نیست. بیش ترین کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که

ببینم درآینده چه پیش خواهد آمد!

اما بازهم خبری نشد که نشد.   

کم کم دلشوره به سراغم آمد و سراسیمه و بی هدف به دنبال تدبیرگشتم.

آهان فهمیدم:

"آزمایش آینه"،"یک سطح نقره ای محو"، یک نفس، 67 صفحه و سه

پاراگراف از"همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" را دویدم.

آرامش مطلوبی دراین وضعیت حس می کردم.

خرمالو می خوردم وازروی تفنن به اروتیسم  پنهان درآن فکر می کردم!

اگربازهم یک دم مسیحایی باعث برگشتش بشود، مجبورم مدتی ازوقتم را در

شبان روزان به وی اختصاص بدهم و این اصلن خوب نیست!

 

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت   توسط بهرام  |