تبليغاتX
گون

 

 

این روزا آسمون هر دقیقه یه رنگه و بدجوری قاطی کرده، انگارهنوزهیچ

دستوری مبنی برآغاز پاییزصادر نشده.

رگبارهای گاه و بی گاه و بارون های بهاری، کاری کردن که بعضی درختا

تازه سرپیری شکوفه دادنشون گرفته و گربه ها برای دومین بار تو سال با

دم های سیخکی رو دیواردنبال هم می کنند.

خلاصه که این روزا اوضاع بارندگی خیلی خوبه.

یکی از کارکردهای بارون افزایش مصرف دخانیاته.

یکی دیگه اینه که می شه زیرش رفت و با زن خوابید!

یکی دیگه اینه که...

اما یکی ازمهم ترین کارهای بارون شستن و پاک کردن گناهان جمعیه، مثل

بارش نمادینی که توفصل پایانی "کوری" آغاز می شه و همه ی شهررو با

آدماش غسل می ده.

یکی از بزرگ ترین گناهان جمعی مردم ایران هم، انتصاب "احمدی نژاد"

به سمت پرزیدنتی مملکت بود، به همین خاطر حالا وقتشه که زیر بارون

بریم و دسته جمعی غسل کنیم!

این بند آخر به خاطر گریز از اتهام  کوچه ی علی چپ و هواشناسی و... بود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

درسته که آقای "ر" با واقعیت زندگی نمی کنه، اما واقعیت رو بیش ترازهر

کسی که تصورش رو بشه کرد می فهمه.

آقای "ر" زندگی راحتی داره وبراش هم فرقی نمی کنه که تند تند راه بره یا

به آهستگی قدم بزنه، به یاد بیاره یا فراموش کنه وهمه ی این ها به این خاطره

که بیگ بنگ زندگی آقای "ر" در سال های پیشا نوجوانی به وقوع پیوسته.

دربرابرفهم آقای "ر" حس می کنم عقل هنوزباکره ام به بارننشسته وهیچ امیدی

هم به شکوفا شدنش نمی شه بست!

شانزدهمین روز از هر ماه روز بسیار عجیبیه، آقای "ر" این رو از مدت ها

پیش می دونست.

هر پایانی در این روز ممکنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

فرض می کنیم که امروز یکم مهرماه است و این پست بنا به دلایلی 9 روز

دیرتر فرستاده شده. چیزی که مسلمه اینه که: گفتنی رو باید گفت.

اولش می خواستم بی جنبه بازی درآرم و با داشتن پسورد وبلاگ 469 این

مطلب رو تو اون صفحه پست کنم، با این توجیه که چه طورتو اون وبلاگ

برای عددی مثل 469 می تونه جشن تولد برپا بشه اما برای،  یک جلوش تا

بی نهایت صفرهنر یعنی "شجریان بزرگ" جشنی، یادبودی، چیزی برگزار

نشه؟ که البته بعدش یهو پشیمون شدم و از خیرش گذشتم.

به هیچ وجه توانایی پرگویی در مورد "شجریان" رو ندارم.

حس می کنم یه جورایی بخت با ما یاربوده که دراین روزگار نفس می کشیم.

روزگاری که درآن امکان درک "شجریان" وجود داره، امکانی که به اعتقاد

من ارزش واقعی اون دریک صد سال آینده هویدا می شه.

هروقت کاری از "شجریان" خیلی بهم حال می ده، بی اختیاربا "جواد مجابی"

هماهنگ می شم که:

 

                  روشن از آواز توام ای پرنده

                                                    که می خوانی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت   توسط بهرام  |