- فرض کن توی یک دوی ماراتن شرکت کرده باشی و پس از ساعت ها دویدن ، درست در لحظه ی آخر یعنی جایی که به اندازه ی نیم گام تا گذشتن ازخط پایان فاصله داری ، دچار تردید بشی و همون جا بایستی وجلوتر نری ! یه همچین حالیه .
- آره می فهمم ، من خودم هم از هر پایانی بدم می آد ، اصلا به همین خاطر هیچ وقت هیچ چیزی رو آغاز نکردم !
- می دونی ، رسیدن به خط پایان از یه نظر یعنی پایان انگیزه ، وقتی اول راه یا توی مسیر هستی هر کوفتی رو حاضری به امید رسیدن تحمل کنی ، اما وقتی که می رسی یا پس از رسیدن ... اون وقت چی ؟
- آره می فهمم ، اصلا به نظر من این امیدواریه که هراسناکه وگرنه ناامیدی که ترس نداره !
- آخه بدبختی بالاتر این جاست که چه بخواهی چه نخواهی اتفاق خودش می افته و حتا ممکنه خط پایان بیاد و از روت رد بشه !
- آره ، ولی دیگه نمی فهمم .
- ...
پيش ازهرچيزبايد اعتراف كنم كه : خرهمون خره و فقط پالونش عوض شده !
اين يك ساني مزمن، با تغييردر رنگ و لعاب و جا و مکان هم برطرف نخواهد شد .
پيش به سوي شناخته شده ها يا شور يافتن نا شناخته ها ، مساله اين است .