تبليغاتX
گون

 

 

 

قوانین طبیعت هنگامی نوشته شدند، که ما حضور نداشتیم.

قوانین مملکتی هنگامی نوشته شدند، که ما حضور نداشتیم.

 

ما این جا چی کارمی کنیم؟!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

یکی نیست دست ما رو بگیره ببره امام زاده داوود، حالمونو خوب کنه!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

ایول ایول، داش باقر رو ایول!

 

خدا رو شکرمی کنم که پیش ازمردنم دوتا چیز رو دیدم و شنیدم:

یکی دیدن این که "مسعود بی نمکی" بلاخره چماق رو کنار گذاشت و برای

گفتن حرفاش به یه وسیله ی دیگه اون هم ازنوع فرهنگیش رو اورد وبه قول

"شریفی نیا" تو سکانس پایانی "اخراجی ها" روش کم شد!

هرچند که فیلم "اخراجی ها" از جنبه ی هنری هیچ چیز قابل ارائه ای نداشت

که بشه دیگرون رو به دیدنش ترغیب کرد، اما من از یه جنبه ی دیگه دوست

داشتم که آمار فروش فیلم بالا بره، اونم ازاین منظرکه:

حالا که یه آدم اصلاح ناپذیری مثل "مسعود بی نمکی" (درست مثل شخصیت

مجید سوزوکی) خودش پذیرفته که باید تو راه تمدن گام برداره و این پندارش رو

هم به کردار تبدیل کرده، ما هم وظیفه داریم که بهش کمک کنیم تا مزه ی پول و

اقبال عموم رو تا حد وسعش درک کنه وهمکاریش برای ساختن همین فیلم روبه

منزله ی توبه نامه ازش بپذیریم. البته اونم به شرطی که قول بده وسط  راه  یهو

فیلش یاد هندستون نکنه!

 

اون چیزدیگه ای که پیش ازمرگم دیدم والبته شنیدم (وحالا دیگه با خیال راحت

می تونم بمیرم) صحبت های "باقر لنکرانی" وزیربهداشت دولت اتلافات بود که

فرمودن: " در50 سال آینده، ایران جمعیت پیری خواهد داشت و ازهم اکنون باید

برای جمعیت بالای کهنسالان و مشکلات آنان برنامه ریزی کنیم."

واین یعنی نخستین بارقه های امید! یعنی این که درست پس از گذشت 643 روز

از شروع به کاردولت نهم، ارتکاب اولین موضع گیری درست ومطابق با اصول

و منطق ازجانب یکی ازدولت مردان - ازبالاترین مقام آن یعنی رییس تعداد کمی

ازجمهورگرفته تا آبدارچی بخشداری ممسنی- بلاخره به نام آقای باقرخان لنکرانی

 ثبت شد!

هورااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت   توسط بهرام  | 


فرزند بیش تر زندگی بهتر!

آغازکاربه چند سال پیش برمی گشت، یه پرونده ی مفتوح اما مسکوت، درست مثل
 پرونده های قوه قضاییه! اما اگه اشتباه نکنم تو یکی از شب های سرد اسفند ماه بود که علی رضا به عادت مالوفش - یهو و بی خبر - یه نسخه از کتابش رو که به یاری "مهدی وفایی" تهیه کرده بودند، به من و محمدحسین نشون داد.
برای من  که از مدت ها پیش تا حدودی شاهد زحمت ها و پی گیری های علی رضا 
برای به ثمر رسوندن چنین کار ارزشمندی بودم به واقع یکی از بهترین خبرها و اتفاقاتی بود که در سال گذشته با اون روبه رو می شدم.
داستان ارادت علی رضا به "مهرجویی" که یکی ازمحورهای اصلی شکل گیری دوستی
پرارزشمون(دست کم از جانب من)به شمارمی ره و هم چنین عشق وعلاقه ی علی رضا
به مسایل فرهنگی از جمله سینما، داستانیه که فکر می کنم پرداختن به اون ازحوصله ی
یه پست کوتاه وب لاگی خارج باشه.
تنها می تونم به همین یادآوری بسنده کنم که چاپ یه کتاب تو مملکت ما و با این اوضاع و
احوال فرهنگی وبا این متوالیان فرهنگ! ازتوش و توان وحوصله ی امثال "دولت آبادی"
هم خارجه، چه برسه به کسانی که هیچ نام و نشونی توی این پهنه ندارند و من شک ندارم که اگه این پروژه توسط من ویاحتا محمدحسین دنبال می شد، فرجامی جزشکست ویاهمون سقط در انتظارش نبود!
سقط رو به این خاطر به کار می برم که مطمئنم فرزندان واقعی هر نویسنده و یا هر
هنرمندی آثاریه که ازخودشون به جا می گذارن و علی رضا بلاخره پدر شد!



و اما معرفی کتاب:

کتاب "نقدآثارداریوش مهرجویی از بانو تا مهمان مامان" در387 صفحه و توسط انتشارات
"هرمس" و با شمارگان 3000 نسخه روانه ی بازارو پیشخوان کتاب فروشی ها شده است.
که شامل چهاربخش با تقسیم بندی زیر می باشد:
بخش اول: فیلم ها ( بانو، سارا، پری، لیلا، درخت گلابی، دختردایی گم شده، میکس، بمانی
و مهمان مامان که دربرگیرنده ی مجموعه ای کامل از مقالات، نقدها و گفت گوها می باشد).
بخش دوم: دیدگاه ها و نوشته ها ( مفالات تحلیلی و دیدگاه های مهرجویی).
بخش سوم: گفت و گوها.
بخش چهارم: شناخت نامه (شرح حال، فیلم شناسی، کتاب شناسی، داوری ها و حضور در
مجامع جهانی و جوایز).

علی رضا و مهدی وفایی خدا قوت.



+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

 همه ی خلاقیت و توان هنریم برای گفتن شادباش نوروز، طراحی این کارت پستال بود!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

پستي براي پارسال

 

 شصت و سه روز ديگه سال 83 رو هم به خاك مي سپاريم.

 دلم مي خواد در يک حالت اغراق شده درست مثل هنرپيشه ها، قهقهه اي از ژرفاي وجود

 سر بدم و درهمين حال پس ازچند لحظه، زار زار بگريم. دوباره بخندم و باز گريه كنم!

 و به قدري به اين كار ادامه بدم تا بي اختيار دل و روده و ساير محتويات درونيم رو از

 دهان و گوش و چشم و بيني استفراغ كنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385ساعت   توسط بهرام  | 



هر چی فکر می کنم یادم نمیاد و به نتیجه نمی رسم که سیب میوه ی چه فصلیه!
اما اگه اشتباه نکنم تو باغ دماوند آرش اینا اواخر تابستونه که همه ی درختا باردارند
به جزدرخت طنازو بازی گوش گلابی!
حالا هر فصلی که باشه فرقی نمی کنه، من فقط می خواستم به این نتیجه ی فلسفی
برسم که آفرینش باید تو یه هم چون فصلی رخ داده باشه.
چون هرفصلی که این اتفاق چیدن سیب توسط "آدم" دراون رخ داده باشه می تونه داستان
و یا توجیهی متفاوت داشته باشه. ضمن این که درهیچ متنی هم به درستی اشاره نشده
که هنگام کندن و خوردن سیب "آدم" و "حوا" در چه مرحله ای اززندگی مشترکشون به سر
می بردن. دوران نامزدی بوده؟ دوران بارداری "حوا" سر"هابیل" بوده؟ ویا...
روشن شدن هر کدوم ازاین موارد می تونه کمک فلسفی زیادی به ادامه و چگونگی زندگی
فرزندان خلف پدری زن ذلیل و مادری سیب ندیده بکنه!


+ نوشته شده در  جمعه 1 دی1385ساعت   توسط بهرام  | 


 

 

پیش ترهم اتفاق افتاده بود، اما این بار انگارقضیه جدی به نظر می رسید.

مدتی بهش فکر نکردم، با این پندارکه خودش رفته است وازدست من هم

کاری ساخته نیست. بیش ترین کاری که می توانستم انجام بدهم این بود که

ببینم درآینده چه پیش خواهد آمد!

اما بازهم خبری نشد که نشد.   

کم کم دلشوره به سراغم آمد و سراسیمه و بی هدف به دنبال تدبیرگشتم.

آهان فهمیدم:

"آزمایش آینه"،"یک سطح نقره ای محو"، یک نفس، 67 صفحه و سه

پاراگراف از"همنوایی شبانه ارکستر چوب ها" را دویدم.

آرامش مطلوبی دراین وضعیت حس می کردم.

خرمالو می خوردم وازروی تفنن به اروتیسم  پنهان درآن فکر می کردم!

اگربازهم یک دم مسیحایی باعث برگشتش بشود، مجبورم مدتی ازوقتم را در

شبان روزان به وی اختصاص بدهم و این اصلن خوب نیست!

 

 

 



+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت   توسط بهرام  | 

 

 

 

1.     سنگ آسیاب یک دور چرخید

 

2.     سنگ آسیاب  دو دور  چرخید

 

3.     سنگ آسیاب سه دور  چرخید

 

       .

       .

       .

 

     n.  برای بار nام اسب به دور خود گردید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت   توسط بهرام  |